کد خبر: 19166
تاریخ انتشار: ۲۳ دی ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۳
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
یادداشتی از احمد یوسف زاده در رثای آیت الله هاشمی:
احمد یوسف زاده در جماران نوشت:

جمع شده بودیم زیر بلند گوها و ناباورانه داشتیم عجز و لابه ی صدام را در مقابل شما که نماینده کشوری سترگ و امتی بزرگ بودید با گوش های خودمان می شنیدیم و لبریز از غرور می شدیم! به سه روز نکشید که همه قفل های زندان شکسته شد و آنهمه ناز و تنعم که خزان می فرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر شد.

 می خواهم از تو بنویسم. با دلی غمگین و پر غصه، اما نمی دانم از کجا باید شروع کنم.

بر می گردم به سال های دور. به روزهایی که طلبه جوان رفسنجانی آشنای زندان های طاغوت بود و گرفتار «قپانی» های منوچهری و تهرانی_ شکنجه گران ساواک_  که من فقط اسمی از آنها شنیده ام و گمان می کنم موجوداتی بوده اند شبیه نقیب محمد بعثی در «اردوگاه رمادی» که پاهای همشهری ات، نوجوان اسیر کرمانی، امیر شاهپسندی را با اتوی داغ سوزاند.

می گویند آواره زندان ها بوده ای با ساکی پر از کتاب و عبایی و عمامه ای، از این زندان به آن زندان، از این بازداشتگاه به آن تبعیدگاه.

می گویند وقتی آزاد می شدی هم فرصت نمی کردی کودکانت را روی زانو بنشانی و نوازششان کنی، می رفتی از مال شخصی ات، قطعه ای زمین می فروختی که خرج خانواده زندانی های سیاسی بکنی تا رنج معیشت، چراغ مبارزه را خاموش نکند.

یک روز در عنفوان جوانی و سرشار از شور مبارزه، با سیدی جوانتر از خودت آشنا شدی که او هم انقلابی بود و انقلابی است هنوز. در کنار ضریح ابا عبدالله الحسین(ع) عقد اخوت بستید و شرط کردید با روح الله بمانید تا آخرین روز مبارزه و ماندید. سید جوانِ آن روزها، همین دیروز که برای شما پیام تسلیت می نوشتند گفتند خناسان نمی خواستند، اما 59 سال است که حقه مِهر بدان مُهر و نشان است که بود.

طوفان حوادث بالا گرفت، رسیدیم به بهمن 57 و کار تمام شد و آبها فرو نشست و کشتی انقلاب بر جودی نجات پهلو گرفت، اما طوفان درون شیخ شجاع آرام بشو نبود که نبود.

یک روز چند مرد مسلح که زودتر از ما تو را شناخته بودند با مسلسل به مهمانی ات آمدند، اما خدا خواست گلوله ها از حوالی قلب تو بگذرند و بگذارند بمانی و امام بگویند: «هاشمی زنده است چون نهضت زنده است».

یک روز هم اژدهای صدام تنوره زد و طوفانی دیگر در گرفت. ناخدای پیر، فرمان را در دستان پر قدرت تو نهاد و کشتیبانی در  موج های سرکش جنگ را به تو سپرد. نبَردی نابرابر. تمام کفرِ جهان در مقابل تمام اسلام امام صف کشید. مبارزه از خیابان های تهران به دشت های گرم و تفته جنوب و  ستیغ کوه های پر برف کردستان کشید. فرمانده جنگ بودی و خطیب خطبه تهران. همان روزها بود که شهریار، پیر خوشدل و شاعر نازک خیال تبریزی برایت نوشت:

ای غریو تو ارغنون دلم
سطوت خطبه ات ستون دلم...

اگر سفر خارجی می رفتی، امام برای بازگشت تو نذر می کرد و قربانی می کشت و تو دلداده او بودی، با همان دل مهربان و نرم.

دفاع مقدس رسید به نقطه ای که دیگر اثری از پوتین متجاوزان بر خاک گوهر خیز وطن نماند از برکت غیرت فرماندهان جوانی که در رکابت بودند. یکی همین حاج قاسم عزیز که دیروز به جماران آمد و در کنارت نشست و برایت فاتحه خواند و اشک ریخت.

بعد از آن روزهای شلوغ مذاکره بود که ناگهان روزگار، غبار غم پاشید روی صورت وطن و کشتیبان پیر از دریای امت به آسمان سفر کرد.

بزرگان قوم اجتماع کردند که بیرق را به دست چه کسی بدهند. یکی گفت فلان، دیگری گفت فلان، جمعی گفتند شورای رهبری و تو سر در گریبان غم نشسته بودی، تسبیح شاه مقصود آشنا در میان انگشتهایت می چرخید. لابد داشتی به سیدی فکر می کردی که  سالها پیش دستش را کنار ضریح امام حسین علیه السلام فشرده بودی و برادر شده بودید و هم رکاب. سکوت را شکستی و گفتی کشتیبان گفته "همین آقای خامنه ای".

باری سنگین از دوش پیران قبیله برداشتی با همین چند کلمه. این طوفان هم به تدبیر تو از تلاطم افتاد و انقلاب به راهش ادامه داد. یکی از آن دو طلبه جوان شدند رهبر انقلاب و آن دیگری که شما باشید، رییس جمهور. رییس جمهورِ کشوری که صاعقه جنگ باغستان هایش را سوزانده بود و دست متجاوز ساقه ای نشکسته به جا نگذاشته بود. 

یک روز گرم تابستان که ما داشتیم کنار سیمهای خاردار اردوگاه موصل قدم می زدیم بلند گو متن نامه صدام را خواند. به شما نوشته بود: «الیوم حقق کل ما اردتموه!» امروز هر چه که شما خواسته بودید همان شد.

جمع شده بودیم زیر بلند گوها و ناباورانه داشتیم عجز و لابه ی صدام را در مقابل شما که نماینده کشوری سترگ و امتی بزرگ بودید با گوش های خودمان می شنیدیم و لبریز از غرور می شدیم! به سه روز نکشید که همه قفل های زندان شکسته شد و آنهمه ناز و تنعم که خزان می فرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر شد.

جنگ که سنگینی خود را فرو گذاشت، تو ماندی و نعش پاره پاره شهرهایی که ویران شده بودند و زندگی باید از میان آوارهایشان جوانه می زد.

سپس دوره سازندگی آمد، بعد از 8 سال ویرانی. شهرها از میان ویرانه ها قد کشیدند. آوارگان جنگ به خانه بر گشتند و عشق آغاز شد.

تا چشم به هم زدیم فرصت خدمت در قامت ریاست جمهوری تمام شد و روز وداع، رهبر معظم انقلاب گفتند «هیچکس برای من هاشمی نمی شود».

روزگار گذشت و اگرچه یار دیرین، با نصب شما در جایگاهی رفیع و حساس، اعتمادشان را به شما نشان داده بودند، اما دریغ که کم کم سال های بی مهری و خزان دمسردی از راه رسید. ما صحبت های امام و رهبری را در مورد شما نشنیده گرفتیم. در کمینگاه قدرت، کمان دشمنی بر تو کشیدیم و تیرهای تیزِ تهمت و تخریب را کوبیدیم به تن ستبرت، اما تو آخ نگفتی و فقط لبخند زدی و ما خنجر زدیم و تو باز هم لبخند زدی و هر که سنگت زد ثمرش بخشیدی.

هر کسی از ظن خود شد یار تو. یکی عالیجناب سرخ پوشت خواند، یکی اشرافی، یکی آمریکایی، یکی ضد ولایت، یکی سرلیست انگلیس و دیگری فتنه اکبر! و اینچنین بود که تخریب بزرگان در کشوری که برای اخلاق انقلاب کرده بود نهادینه شد. غریب شدی فرمانده، غریب! در وطنی که ساخته بودی و برایش زندان رفته بودی و شکنجه و ترور شده بودی، در همین کشور ناگهان غریب شدی.
حالا برای شما همه دریاها از تلاطم افتاده اند و همه طوفان ها خوابیده اند. مفسر قرآن، سیاست مدار برجسته جهان، مدافع بزرگ تشیع و اسلام مُرده است، اما صدایی آشنا در گوش ما  تکرار می شود که می گوید: هاشمی زنده است، چون نهضت زنده است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ترین خبرها